و یک نفس ......
ریلها همچنان جدا از هم
من در آغوش تنهایی
مدادهای ِ رنگی ام را می شمارم
زرد ِ زرد .....دوازده تا
پنجره ها را که باز می کنی
جز آفتاب نیست که دعوتت کند
با حرارتی سوزان !
به قدم زدنی ....
زیر ِ باران هم
خاطره شد.
دیوارهای ِ کوچه باغ را شسته ام
خاطراتی کم رنگ
یادواره هایی در تاریکی
و .....
پاي ِ برهنه
گرماي ِ وجودت را
مي چشم.
اينجا
مزار ِ نخل هاي ِ سوخته است
وادي ِ عشق و آتش
حريم ِپاك ِ لاله هاي سرخ
سالهاست....
مرزها را بسته اند
اما زخم هايت
هنوز هم
باز است !
شانه هايم
خالي است
گويا
سرهاي بريده را
از نخلستان
ربوده اند...
.: Weblog Themes By Pichak :.
